
تهران – جولیو چیناپی، تحلیلگر سیاسی و محقق ایتالیایی از مرکز مطالعات اوراسیای مدیترانه (CeSEM)، معتقد است که فروپاشی تفاهمنامه اسلامآباد نه نشاندهنده شکست دیپلماسی، بلکه نشاندهنده چرخش عمدی واشنگتن و تلآویو به سمت زورگویی است.
چیناپی در مصاحبهای با تهران تایمز، درباره نقاط ضعف ساختاری پشت فروپاشی تفاهمنامه، اهداف استراتژیک اسرائیل، همسویی اروپا با واشنگتن و سوالات حقوقی مطرح شده توسط حملات به زیرساختهای غیرنظامی بحث میکند.
متن کامل مصاحبه در ادامه آمده است:
تنها چند هفته قبل از حملات مجدد، به نظر میرسید کانالهای دیپلماتیک هنوز باز هستند. با نگاهی به گذشته، آیا فکر میکنید دیپلماسی واقعاً شکست خورده است یا تشدید نظامی به گزینه ترجیحی برای یک یا چند طرف درگیر تبدیل شده است؟
من آنچه اتفاق افتاد را شکست اجتنابناپذیر دیپلماسی توصیف نمیکنم. دیپلماسی تمام امکانات خود را از دست نداد؛ بلکه به تدریج تابع استراتژی زورگویی نظامی و اقتصادی شد. تفاهمنامه اسلامآباد نشان داد که یک چارچوب مذاکرهشده امکانپذیر است. این سند ۱۴ مادهای، آتشبس و یک دوره ۶۰ روزه برای رسیدگی به اختلافات معوقه را پیشبینی کرده بود. وجود این سند، این استدلال را که هیچ جایگزین دیپلماتیکی وجود ندارد، رد میکند.
مشکل اساسی این بود که دیپلماسی توسط دو طرف به یک شکل درک نمیشد. تهران آن را یک فرآیند متقابل میدانست که باید به خصومتها پایان دهد، محاصره را لغو کند، از حاکمیت ایران محافظت کند و شرایط را برای مذاکرات جداگانه در مورد مسئله هستهای فراهم کند. به نظر میرسید واشنگتن آتشبس را ابزاری موقت میدانست که از طریق آن میتوانست تنگه هرمز را بازگشایی کند و سپس ضمن حفظ فشار نظامی و اقتصادی، امتیازات استراتژیک از ایران بگیرد.
به ارزیابی من، تشدید تنش به گزینه ترجیحی برای کسانی در واشنگتن و تلآویو تبدیل شد که تمایلی به پذیرش توافق بین دو قدرت برابر نداشتند. آنها انتظار داشتند که مذاکرات به جای یک توافق متعادل، منجر به تسلیم ایران شود. هنگامی که مشخص شد ایران از حقوق اساسی خود دست نخواهد کشید، نیروی نظامی به عنوان وسیلهای برای تغییر محاسبات تهران دوباره معرفی شد. بنابراین، محاصره مجدد و دورهای متوالی حملات هوایی آمریکا، نشاندهنده یک انتخاب سیاسی بود، نه نتیجه اجتنابناپذیر شکست دیپلماتیک. کمپین نظامی فعلی علیرغم شواهدی مبنی بر اینکه حملات قبلی نتوانسته ایران را به تسلیم استراتژیک وادار کند، گسترش یافته است.
یادداشت تفاهم اسلامآباد در ابتدا به عنوان یک پیشرفت بالقوه تلقی میشد. به نظر شما، دلایل ساختاری فروپاشی آن چه بود و در نهایت چه کسی از شکست آن روند دیپلماتیک سود برد؟
این یادداشت تفاهم به این دلیل فروپاشید که بر تفسیرهای اساساً ناسازگاری استوار بود. ایران آن را آغاز یک روند متقابل میدانست که منجر به پایان قطعی جنگ میشد. ایالات متحده بیشتر به عنوان یک ترتیب موقت که برای بازگرداندن ترافیک دریایی طراحی شده بود، در حالی که ابزارهای اصلی فشار خود را به تعویق میانداخت – یا حفظ میکرد – با آن رفتار میکرد.
اولین ضعف ساختاری، فقدان ضمانتهای اجرایی معتبر بود. از ایران انتظار میرفت که به محدودیتها و تعهدات امنیتی پایبند باشد، در حالی که واشنگتن کنترل تحریمها، محاصره دریایی و زمانبندی عملیات نظامی را حفظ میکرد. این امر یک ترتیب ذاتاً نابرابر ایجاد کرد. دومین ضعف مربوط به توالی بود. تهران اصرار داشت که توقف تجاوز و رفع محاصره نمیتواند مشروط به امتیازات مربوط به برنامه هستهای صلحآمیزش باشد. در عوض، واشنگتن تلاش کرد پایان خصومتها را به مسائل هستهای، موشکی و منطقهای مرتبط کند.
مشکل سوم، کمبود اعتماد انباشته شده بود. توافقها نمیتوانند دوام بیاورند، زمانی که یکی از طرفین حق تفسیر مجدد یا تعلیق یکجانبه تعهدات خود را برای خود محفوظ میدارد. مقامات ایرانی بارها اظهار داشتند که تهران به این تفاهمنامه احترام خواهد گذاشت، مشروط بر اینکه ایالات متحده نیز همین کار را انجام دهد، اما متعاقباً واشنگتن را متهم کردند که از طریق اقدامات یکجانبه، توافق را به بحران کشانده است.
نقش اسرائیل نیز باید در نظر گرفته شود. هر توافقی که به جنگ پایان دهد و در عین حال ایران را مستقل، از نظر ارضی دست نخورده و قادر به حفظ بازدارندگی مؤثر باقی بگذارد، با هدف حداکثریتر اسرائیل برای تضعیف دائمی جمهوری اسلامی در تضاد است. بنابراین، برای کسانی که تغییر رژیم یا خلع سلاح استراتژیک ایران را دنبال میکنند، توافق متقابل جذابیت کمتری نسبت به رویارویی طولانی مدت داشت.
در کوتاه مدت، این شکست به نفع نیروهای سیاسی و نظامی بود که با سازش مخالف بودند و به دنبال حفظ منطق فشار دائمی بودند. همچنین به رهبری اسرائیل اجازه داد تا ایالات متحده را از نظر نظامی درگیر درگیریای کند که در خدمت اهداف منطقهای اسرائیل است. با این حال، از نظر استراتژیک، هیچ ذینفع واقعی وجود نداشته است.